رضا قلى خان ( هدايت )
150
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ممكن الوجود است و آن را شايسته بود نيز كويند چه شايش بمعنى امكانست كه جايز بودن و دست دادن و ممكن كشتن باشد بايسك نام مردى بوده است بايكان بمعنى حافظ و نكاهدارنده باشد خزانهدار را نيز كويند بنابراين معنى آذربايكان نكاهدارنده و حافظ آن آتشخانه خواهد بود و بعضى وجوه ديكر كفتهاند نمايش هفدهم در باى ابجد با باى ابجد ببا بر وزن صبا در خانه و در سرا را كويند و آشى را كويند كه از بن پزند و بن را به عربى حبّة الخضرا كويند بتبك به وزن خشتك پارهء از خوشهء خرما و خوشهء انكور كه چند دانه مانند خوشهء كوچكى يك جا جمع شده باشد ببر بفتح و دويم و سكون راى جانورى باشد شبيه بكربه ليكن دم ندارد و از پوست آن پوشش كنند و آن را و بر نيز كويند و ديكر درّندهايست قوىهيكل از امثال شير و كويند رستم يكى از آنها را كشته و براى خود جامهء جنك دوخته و آن را ببر بيان كويند در شاهنامه بسيار مذكور شده و نانى نيز باشد كه در روغن بريان كرده بخورند و اين لغات از برهان نقل شده ببسوده بر وزن بيهوده دست ماليده سوده و لمس كرده ببلس بفتح اول و سكون ثانى و ضمّ لام تريدى باشد كه از نان خشك و روغن و دوشاب سازند و بباى پارسى هم آمده است نمايش هيجدهم در باى ابجد با باى پارسى بپاى بكسر اول امر بايستادن و توقف كردن باشد و امر در نظر داشتن هم هست و بمعنى دعاى پايندكى نيز آمده يعنى بمان و پاينده باش حكيم منوچهرى كفته شعر خازنت را كو بسنج و رايضت را كوبران * شاعرت را كو بخوان و صاحبت را كو بپاى هر نشاطى را بخواه و هر مرادى را بجوى * هر وفائى را بياب و هر بقائى را بپاى بپريشد بكسر اول و سكون ثانى و راى بىنقطه يعنى پريشان كند و پراكنده سازد و آن را بپساويدن و بپسودان و بپسودن نيز كفتهاند و پسود بحذف باى عربى به همان معنى بپسودن يعنى لامسه كردن و چيز نرم را كويند حكيم ناصرخسرو كفته شعر ز خاك و آتش و آبى بوس هم ايشان را * كه خاك خشك و درشت است و آب نرم و پسود بپغا با غين نقطهدار بر وزن طمغا در برهان بمعنى طوطى آورده و آن عربيست و در لغت فرس بپغا را بيغا خواندهاند و باى فارسى را ياى تحتانى دانستهاند و آن را بمعنى طوطى يا مرغ ديكر شمردهاند حكيم قطران تبريزى كفته شعر هوا چون پشت شاهين شد زمين چون سينهء بيغا * ز صلصل ساخته غلغل ز بلبل ساخته عنقا بپكن بر وزن و معنى بفكن است چه در فارسى با با فا تبديل يابد بت بفتح اول و سكون ثانى آهار جولاهكان را كويند يعنى آشى كه در روى كار مالند همانا در عربى نيز همين معنى دارد و بمعنى ليف جولاهكان نيز كفتهاند و بمعنى مرغابى است و بط بطاء معرب آنست حكيم منوچهرى در مسمّط كفته شعر تاك را ديدم آبستن چون داهان * شكمش خواسته همچون دم روباهان دست بر رو بزد و بر سر و بر جبهة * كفت بسيارى لا حول و لا قوّت باز رز را كفت اى دختر بىعصمت اين شكم چيست * چو پشت و شكم خربت خربت بط بزرك را كويند كه غاز باشد و آن را خربته نيز كويند حكيم اسدى طوسى در توصيف رود و آب و مرغابيان در كرشاسب نامه كفته شعر يكى رود كز سيم كفتى مكر * ببسته است كردون زمين را كمر ز بالا كهى درع پرچين شدى * كه از باد چون جوش كين شدى ز هر سو بىاندازه در وى به جوش * بتان پرندين پردله پوش يكى كرته هريك بپوشيده تنك * همه چشمه چشمه بنفشى برنك زده كرته و جامه چاك از برون * كشاده برو سينهء سيمكون چه جنكى سپاهى فزون از شمار * زره پوش و جوشن و رو تركدار و بضم اول بت است كه مسجود كافران باشد و بكنايه معشوق را كويند و بتان جمع آنست در معنى صنم سعدى كفته شعر بتى ديدم از عاج در سومنات * مرصّع چو در جاهليّت منات نمايش نوزدهم در باء با تا بتا بكسر با بمعنى بكذار است كه مخفف شده و اصل در آن بهل تا بوده يعنى بكذار چيز را تا چنينوچنان شود بلى در فارس بسيار استعمال كنند چنان كه سعدى كفته شعر بتا هلاك شود دوست در محبت دوست * كه زندكانى او در هلاك بودن اوست حكيم عنصرى كفته شعر بتا روزكارى برآيد بر اين * كنم پيش هركس تو را آفرين و هم سعدى كفته بكفتا نه آخر دهان تر كنم * بتا جان شيرينش در سر كنم و آن را بل تا